آرشيو
ادبيات
صداي پاي آبداستان و داستان نويسي
قسمت دوم --- م. تاتارخاني
5-شخصيت در قصه يک نوع
ديگر مطالب
فراخوان خاطرهسيـزده سال از شهـادت بنيانگذار جنبش عدالتخواهي و وحدت ملي افغانســتان رهبر
الو مشارکت؟
علي احمد از مزار شريف:
اولتر از همه عرض سلام و خسته نباشيد دارم خدمت تمامي دستاندرکاران هفتهنامه مشارکت ملي!
در قدم دوم ميخواستم از برگزار کنندگان عروسي دستهجمعي در دو شهر بزرگ هرات و مزار شريف، تشکر و قدرداني نمايم.
در جريان هفته گذشته ما شاهد برگزاري دو محفل عروسي دستهجمعي جوانان در شهرهاي مزار شريف و هرات بوديم که در آن دهها زوج خوشبختي که توان برآورده ساختن مصارف عروسيشان را نداشتند، بهترين روز زندگيشان را جشن گرفتند.
اين اولين باري است که در کشور ما چنين کاري تجربه ميشود و در نفس خود کاري بسيار خوب و نيک ميباشد و براي آنعده از کساني که سالها براي برگزاري جشن عروسيشان انتظار ميکشند و توان پرداختن مصارف آن را ندارند، اقدامي بسا خوب و مقبول است.
اين تجربه نو، توسط مؤسسات خيريه در مزار شريف و هرات برگزار گرديد و مصارف آن را هم اين مؤسسات پرداختند؛ اما اين شيوه بايد در بين مردم ما نهادينه گردد و شامل فرهنگ ما شود. خوب است که افراد سرمايهدار جامعه ما يک مقدار کمي از مصارف چند صد هزار دالري محافل عروسي فرزندانشان را هزينه کنند و خانه چند جوان بيبضاعت جامعه را نيز آباد نمايند!
ادارات دولتي دستاندرکار در زمينه فرهنگ و جوانان و در رأس آن وزارت اطلاعات و فرهنگ و همچنان مؤسسات غير دولتي، بهجاي آنکه ميلياردها دالر بودجهشان را صرف برنامههاي غير کاربردي و اضافي مينمايند، بايد دست به چنين کارهايي بزنند که هم کمک به افراد بي بضاعت جامعه است و هم يک کار خير ميباشد.
احمد شفيع از دارالامان:
با عرض سلام و خسته نباشيد خدمت دستاندرکاران هفتهنامه مشارکت ملي، آرزومندم خوش و سرحال باشيد.
نامهاي را که برايتان فرستادم، حاوي مشکلاتي است که بعضي از جوانان نابيناي ما که در ليسه مسلکي نابينايان براي درس خواندن ميآيند، با آن سردچار هستند. اميدوارم آن را به دست نشر بسپاريد تا باشد که به حال اين جوانان معيوب و بيچاره ما توجهي صورت بگيرد.
يک روز وقتي سوار ملي بس شدم و ميخواستم به طرف پل سوخته بروم، از دور ديدم که دو نفر که در ايستگاه ايستاده بودند و منتظر آمدن بس بودند، وقتي به يک ميني بس دست بالا کردند و ميخواستند سوار شوند، راننده موتر بدون کدام توجه از کنار آنان رد شد. تعجب کردم که اين رانندهها وقتي يک نفر را ببينند که از آن سر کوچه ميآيد و بفهمد که سوار موترشان ميشود، تا نيم ساعت هم که شده، وقت ديگر راکبين را تلف ميکنند و ايستاد ميشوند تا سواريشان بيايد؛ اما اين بار دو نفر را که در سر سرک ايستادهاند، در موتر بالا نکردند. خلاصه وقتي که موتر ما نزديک شد و راننده آنان را سوار موتر کرد، فهميدم که اين جوانان نابينا هستند و وقتي از آنان پرسيدم، گفتند که از ليسه مسلکي نابينايان آمدهاند. از آن وقت تصميم گرفتم که اين مشکل را با مشارکت ملي و "الو! مشارکت؟" در ميان بگذارم و از آن طريق به گوش مسؤولين ليسه محترم نابينايان و ديگر مسؤولين دست اندرکار برسانم. مسؤولين محترم اين ليسه بايد به مراجع مسؤول پيشنهاد بدهند و براي شاگرداني که در اين ليسه براي درس خواندن ميآيند و مطمئناً تعدادشان هم بسيار کم است، سرويس مخصوص تهيه نمايند. در اين شهري که آدمهاي سالم به سختي در سرويسهاي شهري سوار ميشوند و به اصطلاح رانندهها خيلي اوقات "پايدان کشال" ميشوند، چطور نابينايان در اين سرويسها ميتوانند سوار شوند.
چه ميشود که جناب رييس جمهور کشور ما يک صدم بودجه وزراي مشاور و مشاورين وزارتخانهها را که شمارشان از صدها هم تجاوز ميکند، را به اين افراد اختصاص بدهد و حلال مشکلشان گردد.